کد خبر 124380
۱۵ دی ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

سرلشکر خلبان شهید مصطفی اردستانی، شیر نهاجا

سرلشکر خلبان شهید مصطفی اردستانی، شیر نهاجا

شهید اردستانی یکی از پاک ترین، مخلص ترین و مومن ترین افراد تمام قشرها بود. او عنصری فدایی و شهیدی زنده بود و عزیزانی از قبیل شهید اردستانی و دیگر دوستانی که به شهادت رسیدند، داغی است بر دل هرکسی که نسبت به نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران احساس خویشاوندی و نزدیکی می کند. برای من و ملت عزیز این یک داغ بزرگ بود

 به گزارش خبرگزاری حیات، 15دی ماه سال 1373 یکی از تلخ ترین روزها برای نیروی هوایی ارتش است. هواپیمای حامل جمعی از فرماندهان این نیرو که برای بازدید به پایگاه اصفهان رفته بودند، در هنگام بازگشت و در دقایق ابتدایی پرواز، دچار سانحه شده و پس از برخورد با زمین آتش می گیرد که به موجب آن، نیروی هوایی جمعی از بهترین فرماندهان خود را از دست داد. در میان شهدای این سانحه، سرتیپ منصور ستاری فرمانده وقت نیروی هوایی، سرتیپ خلبان مصطفی اردستانی معاون عملیات و سرتیپ خلبان سید علیرضا یاسینی رئیس ستاد و معاون هماهنگ کننده نهاجا از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند. به همین دلیل مروری داریم بر زندگی نابغه نبردهای هوایی، خلبان شهید مصطفی اردستانی.  مصطفی اردستانی که بدون شک یکی از نوابغ هوانوردی در دنیاست، همشهری امیر سرتیپ شهید منصور ستاری فرمانده نیروی هوایی و بچه روستای قاسم آباد ورامین بود که در سال 1328 به دنیا آمد.  دوره پیشرفته خلبانی را مثل تمامی همدوره هایش در آمریکا گذراند و پس از سپری کردن 3 سال آموزش در این کشور، سال 1353 با اخذ گواهینامه خلبانی در هواپیماهای اف 5 به ایران بازگشت و با درجه ستوان دومی در رسته خلبانی اف 5 در پایگاه چهارم شکاری دزفول، مشغول به خدمت شد.  وی در سال 1356 ازدواج کرد و همزمان به پایگاه دوم شکاری تبریز منتقل شد. در سال 1357 درحالی که چند هفته ای به پیروزی انقلاب مانده بود، به همراه تعدادی دیگر از خلبانان پایگاه تبریز به پایگاه هوایی مشهد اعزام می شوند. وی در آن موقع آرام و قرار نداشت و به دور از چشم مسئولین پایگاه، با لباس شخصی به جمع تظاهرکنندگان می رفت. بدون شک او را می توان از نخستین خلبانان حزب اللهی قلمداد کرد که در به ثمر رسیدن انقلاب و آگاهی پرسنل نیروی هوایی، نقش به سزایی را ایفا کردند.  روز عمل فرا رسیده است. صبح روز 22 بهمن سال 1357 شهر مشهد، اردستانی به همراه تعدادی از خلبانان پایگاه هوایی مشهد، با لباس نظامی و به صورت علنی، به صفوف مردم انقلابی می پیوندند و راه حرم امام رضا (ع) را در پیش می گیرند. مردم انقلابی وقتی خلبانان را در میان خود می یابند، به شور آمده و آنها را بر دوش می گیرند و بدین ترتیب شهید اردستانی و دیگر خلبانانی که به مردم پیوسته بودند بر روی دوش آنان تا حرم امام رضا (ع) همراهی می شوند. شهید اردستانی درحالی که بر دوش مردم بود، سوار بر موج انقلابی فریاد می کشید " الله اکبر خمینی رهبر ".  وقتی خلبانان به تالار آینه رسیدند، حجت الاسلام "واعظ طبسی" (تولیت آستان قدس رضوی) آن جا ایستاده بود. شهید اردستانی و کلیه خلبانان حاضر، به ایشان اطمینان دادند که حتی یک هواپیما از پایگاه برای سرکوب مردم به پرواز درنخواهد آمد.  ترور اردستانی از لطف خداوند در همان روز، انقلاب نیز پیروز شد. بعد از پیروزی، مدارکی به دست آمد مبنی بر این که در شامگاه روز 22 بهمن سال 1357 گروهی می خواستند به محل استراحت اردستانی و همسرش حمله کرده و هر دو را ترور نمایند که خوشبختانه با پیروزی انقلاب اسلامی، این توطئه عقیم ماند.  اردستانی مدتی بعد از انقلاب به پایگاه هوایی تبریز مراجعت کردد و نخستین هسته تشکل خلبانان حزب اللهی را در پایگاه هوایی تبریز به همراه سرتیپ (سروان آن زمان) "حبیب بقایی" - فرمانده سابق نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران - و چند نفر دیگر پی ریزی کردند. شهید اردستانی که در این زمان به عنوان افسر خلبانان شکاری در پایگاه هوایی تبریز مشغول به خدمت بود، شروع به برگزاری جلسه های قرآنی و دعای کمیل نمودد و همزمان جهاد سازندگی پایگاه دوم شکاری تبریز را به سرانجام رساند. در این زمان وی با همکاری چند نفر از دوستانش، در پایگاه اقدام به انتشار یک نشریه درون گروهی با نام "مخلصین" نمودند که حاوی مطالب اعتقادی و فرهنگی بود. وی از روز دوم مهر ماه، پروازهای جنگی خود را آغاز می کند و این آغازی است برای درخشش او. پروازهای برون مرزی، هر روز به صورت انفرادی و یا گروهی از این پایگاه انجام می شد که اولین داوطلب برای تمام عملیات، او بود و با توجه به شهامت مثال زدنی اش و انجام عملیات غیر ممکنی که در طول یک سال اول جنگ انجام داد، در سال 1360 به درجه "سرهنگ دومی" مفتخر شد و بلافاصله به عنوان فرمانده پایگاه پنجم شکاری امیدیه منصوب شد. با توجه به نوپا بودن این پایگاه، بسیاری از امکانات اولیه برای زندگی پرسنل فراهم نبود که وی مدبرانه، علاوه بر پروازهای جنگی که شخصا انجام می داد، خدمات ارزنده ای را نیز جهت رفاه پرسنل این پایگاه انجام داد. در مدت حضور وی در امیدیه به عنوان فرمانده پایگاه، علاوه بر این که تعداد پروازهای جنگی خود را کم نکرد، پروازهای جنگی این پایگاه را به جبهه های فاو و خرمشهر نیز گسترش داد. او هر هفته با هماهنگی هایی که با برادران پاسدار داشت، از نیروهای رزمنده نیز حمایت هوایی می کرد. در سال 1363 اردستانی به سمت معاونت عملیات پایگاه هوایی تبریز منصوب می شود و پس از 3 سال به عنوان مدیریت آموزش و عملیات نیروی هوایی منصوب می گردد. در تمام این 3 سال، او همواره خود به مناطق جنگی سفر می کرد و هماهنگی های لازم را با برادران سپاهی و بسیجی انجام می داد. در هنگام ماموریت های برون مرزی، با توجه به خطرهای احتمالی ناشی از پدافند قدرتمند دشمن، در استفاده از مهمات وسواس خاصی به خرج می داد. به طوری که همیشه سعی می کرد هدف را با دقت نشانه گیری و با حداقل مهمات نابود سازد. در طی همین سه سال، اردستانی به همراه سرلشکر خلبان شهید "عباس بابایی"، در قرارگاهی با نام "رعد" گردانی با نام "گردان راهیان کربلا" راه اندازی کردند و تعدادی از خلبانان را که آمادگی حضور داوطلبانه در عملیات داشتند، دور هم جمع کردند که اکثر عملیات دشوار را به صورت داوطلبانه انجام می دادند. اردستانی بارها در طول یک روز، تا 13 سورتی پرواز عملیاتی داشت که این خود به نوعی یک رکورد در نیروی هوایی بود. به همین سبب بود که در نیروی هوایی، به او "شیرنهاجا" می گفتند. بدون شک او با انجام دادن ۴۰۰ پرواز برون مرزی بر فراز خاک دشمن و ۱۷۲۴ ساعت پروازهای مختلف در خاک میهن اسلامی، یکی از قهرمانان جنگ به حساب می‌آید. بارها اتفاق می‌افتاد که در یک روز، هفت بار به خاک دشمن حمله می‌برد. بعد از شهادت سرلشکر بابایی در سال 1366، به دلیل لیاقت و شهامت و از خود گذشتگی ای که اردستانی داشت، به عنوان معاونت عملیات نیروی هوایی منصوب شد و تا زمان شهادت هم این مسئولیت را به عهده داشت. اسطوره نبردهای هوایی در خاطرات * مجتبی اردستانی - برادر شهید سرلشکر اردستانی: روز ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲، در منطقه ورامین، مردم انقلابی و مسلمان منطقه چون سیلی خروشان به حرکت درآمدند و به سمت باقرآباد پیش می‌رفتند.  آن‌روز، روح انقلابی نوجوان ۱۵ساله، جثه نحیف و لاغرش را در فوج جمعیت زده بود و هم صدا با آن‌ها فریاد آزادگی سر می‌داد. مصطفی نوجوانی که تازه به سن بلوغ رسیده بود، در جمع تظاهرات کنندگان آن‌روز باقرآباد حضور یافته بود.  عشق به امام و ولایت از همان روز در کالبدش زبانه کشید و هیچ گاه خاموش نشد. وی همواره خود را فدایی امام می‌نامید و برسر این پیمان ماند. * اکبر اردستانی- برادر شهید: بارها و بارها همسایگان و آشنایان از من سوال می‌کردند که برادرت در نیروی هوایی چه کرده است؟ چون حاج مصطفی خودش سفارش کرده بود، می‌گفتم: نظامی است و در نیروی هوایی خدمت می‌کند حتی همسایه‌های ما هم نمی‌دانستند که او تیمسار است.  روزی که تیمسار ستاری و جمعی از فرماندهان نیروی هوایی برای شرکت در مجلس ختم پدرم آمدند، تازه همسایه ها فهمیدند که برادرم، تیمسار و معاون فرمانده نیروی هوایی است. * سرهنگ خلبان والی اویسی: « قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در سالهای 54 و 55 شهید اردستانی که درجه ستوان دومی داشت و از خلبانان تازه فارغ التحصیل شده به حساب می آمد، برای انجام یک سری مسابقات تیراندازی با هواپیما انتخاب و به کشور پاکستان اعزام شد.  در بین خلبانان پاکستانی سرگرد خلبانی بود که در جنگ بین هندوستان و پاکستان چند هواپیمای هندی را سرنگون کرده بود و قهرمان آن برهه از نیروی هوایی این کشور به حساب می آمد. همین امر باعث شده بود که بین خلبانان مشهور شود. لذا با غرور خاصی راه می رفت و آستین هایش را بالا می زد و هنگام عبور از کنار دیگران به عالم و آدم فخر می فروخت. روز مسابقه فرا می رسد و هواپیماهایی که قرار بود در مسابقه شرکت کنند به آسمان بر می خیزند. شهید اردستانی که علی رغم جوانی از مهارت خوبی در فن خلبانی برخوردار بود، تصمیم می گیرد که در آسمان با این سرگرد پاکستانی به یک نبرد هوایی آزمایشی بپردازد. با انجام مانورهای ماهرانه ای از سرگرد پاکستانی شات می گیرد. یعنی طوری وضعیت هواپیمایش را قرار می دهد که پشت سر خلبان پاکستانی قرار می گیرد. در فن خلبانی و نبرد هوایی، این عمل، یعنی زدن هواپیمای حریف. پروازها تمام می شود و هواپیماها یکی پس از دیگری به زمین می نشینند. در کمال ناباوری، سرگرد پاکستانی آستینهایش را پایین می اندازد و به طرف شهید اردستانی می آید و به زبان انگلیسی به او می گوید: «تو قهرمان هستی نه من»  * سرهنگ خلبان علی عالی زاده: «قبل از پیروزی انقلاب، در زنجان یک مانوری برگزار شد که تعدادی از ژنرالهای آمریکایی هم حضور داشتند. بخشی از مانور مربوط به عملیات آزمایشی جنگنده های نیروی هوایی بود. در بخش هوایی، برنامه ریزی مانور به این صورت بود که هواپیماها از پایگاه تبریز برمی خاستند و در زنجان هدفهای فرضی را بمباران می کردند. جناب ناصحی پور و شهید اردستانی از جمله خلبانانی بودند که در این مانور شرکت داشتند من و شهید دلحامد نیز به صورت F.I.C بودیم. یعنی ماموریت داشتیم تا به درخواست نیروهای پیاده با خلبانان شرکت کننده تماس برقرار کنیم و گرای مورد نظر را بدهیم. ضمن اینکه بررسی کنیم که آیا درست هدفگیری می کنند یا نه.  چون خلبانان نیروی هوایی در آن زمان آموزش دیده آمریکا بودند، ژنرالهای آمریکایی با دقت نظر بیشتری نحوه پرواز و عملکرد خلبانان ما را زیر نظر داشتند. در این هنگام جناب ناصحی پور با شیرجه ای دیدنی هواپیما را به زمین نزدیک کرد و از روی سر آمریکاییها رد شد. به دنبال وی شهید اردستانی که علی رغم سابقه کم در فن خلبانی از مهارت بی نظیری برخوردار و بسیار نترس بود، با فاصله کمی از سطح زمین و بالای سر ژنرالهای آمریکایی ظاهر شد به طوری که آنها خود را جمع و جور کردند و به تعبیری شوکه شدند. یکی از آنها بی درنگ دستگاه ارتباطی را از شهید دلحامد گرفت و به زبان انگلیسی با هواپیمای شماره 2 (شهید اردستانی) ارتباط برقرار کرد و مرتب می گفت: Very good (خیلی خوب بود) اما این تعریف و تمجید ظاهری بود و آنها که تحمل دیدن هیچ نبوغ و استعدادی را در ایرانی ها نداشتند و با دید استعماری به مملکت ما می نگریستند، از این حرکت شهید اردستانی که جسارت و رشادت فوق العادهای به خرج داده بود، به خشم آمدند به طوری که پس از اتمام مانور، آن شهید بزرگوار را یک ماه ار پرواز بازداشتند.» * همرزم شهید : هوا بسیار بد بود و باران شدیدی می بارید. نیروهای سپاهی و بسیجی، درخواست کرده بود به هر طریق ممکن عقبه دشمن بمباران شود. بابایی به دلیل بدی هوا، خود تصمیم به پرواز می گیرد که با اصرار اردستانی مواجه می شود که درخواست داشت او پرواز کند. ابتدا شهید بابایی مخالفت می کند و می گوید هوا اصلا مساعد پرواز نیست، ولی وقتی اصرار او را می بیند، رضایت می دهد و شهید اردستانی بدون فوت وقت به پرواز در می آید. در همین هنگام شهید بابایی در کنار باند، زیر باران، به انتظار او می ایستد و با چشمانی اشک بار، به خلبانی که در کنارش بود می گوید: مصطفی را از دست دادیم ...  20 دقیقه بعد چرخ های هواپیمای اردستانی باند فرودگاه را لمس می کند و بار دیگر به همگان ثابت می کند درحالی که مسئولیت های مهمی در نیروی هوایی دارد، ولی همچنان داوطلب انجام سخت ترین ماموریت هاست. * سرهنگ خلبان عباس رمضانی: سال ۵۷ به گروهی از خلبانان مأموریت داده بودند بروند به پایگاه مشهد. یک روز مرا صدا زد و گفت: عباس! می‌دانی این‌جا با شهرهای دیگر فرق دارد؟ گفتم: از چه لحاظ؟ گفت: این‌جا یک شهر زیارتی است، اگر ما هم بتوانیم یک راهپیمایی راه بیندازیم خیلی موثر است. در تأیید حرفش گفتم: حتما همین طور است، پس باید رهبری گروه را خودتان به عهده بگیرید. پاسخ داد: مسئله رهبری نیست بلکه انجام هر چه بیشتر راهپمایی هاست که رژیم شاه را به زانو در می آورد.  ابتدا با لباس شخصی در راهپیمایی ها شرکت می کردیم. یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدیم و صبحانه می خوردیم، یکی از کارکنان وارد سالن غذاخوری شد و گفت: جناب اردستانی! دیشب دو نفر از عوامل نفوذی قصد داشتند وارد آسایشگاه شوند که نگهبان متوجه شد. ایشان گفت: برای چه؟  گفت: عوامل رژیم فهمیدند که تعدادی از خلبانان، با عقیده انقلابی در راهپیمایی ها شرکت می کنند و در داخل پایگاه هم کارکنان را تحریک می کنند.  شهید اردستانی گفت: پس باید حواسمان را بیشتر جمع کنیم.  از آن پس ضمن آنکه فعالیت‌هایمان را گسترش دادیم، حواسمان هم بیشتر به دور و برمان بود تا مشکلی برای دوستان‌مان پیش نیاید. * از روزهای آخر حیات اردستانی هم نقل شده است که او درحالی که عکس شهید عباس بابایی را بر دست داشت، اشک می ریخت و می گفت: «عباس! تو رفتی و مرا تنها گذاشتی ... من در این قفس تنگ دنیا گرفتارشده ام.» از زبان همسر و دخترش نیز نقل شده است که می گفت: «نمی خواهم در بستر بمیرم ... دوست دارم در هواپیما باشم و بدنم تکه تکه شود.» * همرزم شهید: بعد از پایان جنگ، اردستانی و چند تن دیگر از خلبانان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی، مفتخر به دریافت مدال پرافتخار «فتح» از دستان مبارک مقام معظم رهبری شدند و به همراه این نشان، مبلغ یک میلیون تومان نیز به عنوان پاداش نقدی از سوی مقام معظم رهبری به او و دیگر خلبانان حاضر اهدا شد.  پس از گذشت چند روز، اردستانی برای کمک به ساخت مدرسه ای در استان سیستان و بلوچستان، مبلغ پانصد هزار تومان از پاداش خود را اهدا کرد و پانصد هزار تومان الباقی را نیز به حساب بیت الزهرا(س) واریز کرد تا برای خرید البسه جهت نیازمندان اختصاص یابد. * همرزم شهید: هواپیماها برای انجام عملیات آماده شده بودند. من و شهید اردستانی در این عملیات حضور نداشتیم، اما برای بدرقة دوستانمان به آشیانه رفتیم. هنوز خلبانان نیامده بودند. حاج مصطفی رو به من کرد و گفت: «برو سوئیچ بمب ها را چک کن، درست باشند.» وقتی برای این کار به داخل کابین ها می رفتم، می دیدم که ایشان پای هواپیماها می ایستد و زیر لب چیزی می خواند. وقتی کارم به پایان رسید، پرسیدم: «ببخشید، حاجی! ممکن است بفرمایید پای هواپیماها چی می خواندید؟» خندید و پاسخ داد: «هیچی، دعای سلامتی برایشان می خواندم. با این دعا اینها بیمه می شوند و به سلامت برمی گردند.» تا زمانی که به عنوان فرماندة گردان بودند و ما در خدمتشان بودیم، در کلیة پروازها این کار شهید اردستانی ادامه داشت و واقعاً آن دعا تأثیر عجیبی در سالم ماندن هواپیماها و خلبان ها داشت. باران تمام منطقه را زیر شلاق خود گرفته بود. مسئولان قرارگاه شهید همت اصرار زیادی داشتند که نیروی هوایی، هواپیما بفرستد و نوک حملة عراقی ها را بکوبد. شهید بابایی که مسئولیت عملیات نیروی هوایی را بر عهده داشت، در مقابل فشار مسئولان می گفت: «در این شرایط بدجوری اصلاً چنین کاری ممکن نیست.» شهید اردستانی که در آن جا بود و مکالمات ما را می شنید اظهار آمادگی می کرد، اما نظر شهید بابایی همان بود. بعد از چندین دقیقه مکالمة شهید بابایی و مسئولین، با نگاهش موافقتش را اعلام کرد. حاج مصطفی سریع به سمت آشیانه رفت. هواپیما از آشیانه خارج شد و به سمت باند پرواز خزید. شهید بابایی با پای برهنه بیرون آمد و در آن هوای بارانی روی زمین نشست. می گفت: «نمی توانم داخل قرارگاه طاقت بیاورم. مصطفی رفت. مصطفی از دست رفت.» بعد از حدود بیست دقیقه صدای هواپیمایی را شنیدیم. شهید بابایی با خوشحالی به آسمان نگاه می کرد. اردستانی که رسید، به او گفت: «آخر کار خودت را کردی! عملیات چطور بود؟» حاج مصطفی هم تبسمی کرد و گفت: «بهتر از این نمی شد.»  * دوست شهید: با حاج مصطفی از همان دوران مدرسه دوست بودم. یک روز که برای مأموریت به تبریز رفته بودم، شب برای دیدنش به منزلشان رفتم. استقبال گرمی کرد. بعد از شام در حال صحبت بودیم که احساس کردم راحت نیست. گفتم: «مصطفی! نکند مزاحم شدم. اگر کاری داری رفع زحمت کنم.» مکثی کرد و گفت: «راستی یه کار کوچکی دارم. اگر اجازه بدی بروم و برگردم.» بعد از کلی معذرت خواهی رفت و یک ساعت بعد برگشت. پرسیدم: می تونم بپرسم کجا رفتی؟» گفت: «سفر خارج از کشور!» گفتم: «یعنی چی؟» گفت: «راستش رفتم یک مأموریت جنگی در عراق انجام دادم و برگشتم.» عملیات کربلای پنج شروع شده بود. با اصرار زیاد از شهید بابایی خواستم تا اجازه بدهد مسئولیت تخلیة مجروحین را در این عملیات به عهده بگیرم. شهید بابایی هم موافقت کرد. اکثر مجروحین از بسیج و سپاه بودند. می گفتند: «وقتی هواپیماهای خودی بالای سر رزمندگان می آیند، کلی روحیه می گیرند. اگر خلبان ها بتوانند بالای سر بچه ها مانور انجام دهند، در روحیة بچه ها خیلی مؤثر است.» هرچند این عمل از لحاظ ایمنی خالی از اشکال نبود، این موضوع را با شهید اردستانی در میان گذاشتم. گفت: «مانعی ندارد. ان شاءالله این کار را می کنیم.» همان روز پرواز کرده بود و در مسیر بازگشت، چند مانور دیدنی و زیبا بالای سر رزمندگان خودی انجام داده بود. * همرزم شهید: شهید اردستانی و شهید بابایی از ابتدایی آشنایی ارادت خاصی به یکدیگر داشتند. روزی صبح زود برای رفتن به عملیات از ساختمان خارج می شدم که شهید اردستانی را دیدم. نشسته بود و یک پوتین گلی را می شست. جلوتر رفتم و گفتم: «حاج مصطفی! کجا رفتی این قدر پوتین هات گلی شده؟!» کمی سکوت کرد، اما ناگهان شروع کرد به گریه کردن. گفت: «این پوتین های عباس است! از منطقة عملیاتی برگشته. هرچه اصرار می کنم برای بازدید منطقه از هلی کوپتر پایگاه استفاده کند، قبول نمی کند. می گوید اینها برای کارهای ضروری است. نزدیکی های صبح از منطقه برگشته است. وظیفه ام است حداقل کار کوچکی برایش انجام بدهم.» در یکی از عملیات های برون مرزی، حاج مصطفی کار بزرگی انجام داده بود و من با چند تن از فرماندهان برای استقبال ایشان به مهرآباد رفتیم. بعد از استقبال، سوار ماشین شدیم تا به ستاد نیروی هوایی برویم. حاج مصطفی به راننده گفت از میدان شوش برود. فکر کردم در آن مسیر کاری دارد. وقتی به میدان شوش رسیدیم پیاده شد و گفت: «بچه های من ورامین هستند. می خواهم بروم ورامین.» پرسیدم: «با چه وسیله ای؟» ایستگاه ورامین، کنار میدان شوش است. هرچه اصرار کردم قبول نکرد که ماشین، او را به ورامین ببرد و بعد من را به ستاد برساند. رفت و در صف مینی بوس ایستاد. انگار نه انگار که ساعتی قبل برای کشور چه افتخاری آفریده است. سال اول جنگ بود که شهید اردستانی از پایگاه تبریز به همراه چند تن از خلبانان به دزفول آمدند و چون به صورت مأمور آمده بود کمتر کسی او را می شناخت. روزی برای خرید به سمت فروشگاه پایگاه رفتم. جلوی مدرسة دخترانه ای که در کنار فروشگاه در حال تعمیر بود، شخصی را دیدم که با فرغون مشغول بردن ملات بود. یک لحظه نگاهم را به او متمرکز کردم. خیلی شبیه اردستانی بود. بیشتر دقت کردم. بله. شهید اردستانی بود که پس از پرواز روزانه، فرصتی پیدا کرده بود و به طور ناشناس، برای کمک کردن به کارگران، ملات و مصالح ساختمان جابه جا می کرد. * همرزم شهید: در حال بازگشت به محل کارم بودم و پیاده به در ورودی ستاد نزدیک می شدم. نزدیکی های در ستاد، اردستانی را دیدم که با لباس شخصی کنار باغچه نشسته است. چون با روحیه اش آشنایی داشتم، قدم هایم را کند کردم تا شاید انگیزه اش را از این کار متوجه بشوم. در همین حال یک وانت که سربازی راننده اش بود به سمت ما آمد. شهید اردستانی دستش را بالا برد، اما سرباز بدون توجه رد شد و ناگهان ترمز شدیدی زد. دنده عقب گرفت و جلوی پای شهید اردستانی ایستاد. از ماشین پیاده شد و گفت: «ببخشید قربان! شما را نشناختم. سوئیچ خدمتتان!» شهید اردستانی با لحنی آرام و با صلابت گفت: «الان که شناختی، دیگر ارزشی ندارد. اگر قبلش سوارم می کردی ارزش داشت. وقتی بدون سرنشین می روی، چه عیبی دارد که در این گرما پرسنل را هم سوار کنی.» بعد متوجه شدم که فرمانده برای تحقیق گزارشی که به او داده بودند، آن جا بود. به او گفته بودند که بعضی از خودروهای نظامی، پرسنل را سوار نمی کنند. اما او آمده بود تا صحت و سقم مسئله را بررسی کند و بعد، تصمیم آگاهانه ای بگیرد. * دوست شهید: در روستای ما یکی از اقوام ازدواج کرد و طبق معمول جشن مختصری گرفت. حاج مصطفی به خاطر مشغلة زیادی که در جنگ داشت نتوانست در جشن شرکت کند. مدتی گذشت و حاج مصطفی به ورامین آمد و بر حسب تصادف با آن شخص روبه رو شد. او بلافاصله به حاجی گفت: «تیمسار! چرا شما را عروسی دعوت کردیم، نیامدی؟! نکند چون ما کشاورز هستیم، دوست نداشتی منزل ما بیایی؟» شهید اردستانی که فهمید آن شخص دلخور شده گفت: «دستانت را ببینم.» آن فامیل کمی دست هایش را ورانداز کرد و بالا گرفت. شهید اردستانی دست هایش را گرفت و بوسید و گفت: «این دستان پینه بسته را پیامبر(ص) بوسه می زند. من کی باشم که به خاطر کشاورز بودنتان، نیایم. مگر من کشاورز زاده نیستم؟» به آستانة امامزاده رسیدیم. حاجی مصطفی دست بر سینه گذاشته بود و زمزمه کنان جلو می رفت. آرام به صحن امامزاده وارد شدیم. طبق عادات، ابتدا به زیارت مزار شهدا رفت. با حوصلة تمام در کنار مزار تک تک شهدا می نشست و فاتحه می خواند. فاتحه که تمام شد، به قسمت پایین مزار شهدا آمد و در نقطه ای متوقف شد. مرتب با پایش به آن نقطه می کوبید و می گفت: «این جا جای خوبی است.» گفتم: «منظور چیه؟!» گفت: «خوش به حال کسی که پایین پای این شهدا قرار می گیرد.» درست یک هفته بعد، پیکر پاکش در همان نقطه آرمید و من تازه فهمیدم آن روز چه می گفت. * سید محمد احمدی: تیمسار اردستانی معمولا در نماز جمعه و جماعت حضور پیدا می کرد اما چون ساده و گمنام حاضر می‌شد هیچ کس او را نمی‌شناخت.  روزی یکی از دوستانم که عضو ستاد نماز جمعه ورامین است، توسط فردی ورقه‌ای را به من رساند که در آن چنین نوشته بود: از حضور تیمسار خلبان مصطفی اردستانی که از فرمامندهان نیروی هوایی راتش جمهوری اسلامی هستند و همیشه در صفوف به هم فشرده نماز جمعه شرکت می‌کنند تشکر و قدردانی شود.  پس از مطالعه در بین صف‌های اول دقیق شدم ولی کسی را در هیبت و هیئت تیمساری ندیدم ولی اعلام کردم.  بعد از اتمام نماز، فردی در لباسی بسیار ساده و معمولی کنار تریبون، آمد و رو به من کرد و گفت: چه کسی به شما گفت که از اردستانی تشکر شود.  گفتم: برادر...  گفت: کجا هستند این برادر؟  گفتم: نمی‌دانم، فقط این کاغذ به امضای ایشان به دستم رسید کاغذ را گرفت و لحظه‌ای به آن نگاه کرد و گفت: از این پس، اگر از این برگه‌ها به دستتان رسید و نام اردستانی در آن بود، اعلام نکنید و خداحافظی کرد و رفت. اول فکر کردم تیمسار اردستانی در جمع نبود ولی بعدها فهمیدم این فرد خود تیمسار اردستانی بود. * فرزند شهید اردستانی: روزهای چهارشنبه با دوستانش به کلاس درس یکی از شخصیت های مذهبی می رفتند. در آخرین چهارشنبه با ماشین اداره می رفت. یکی از دوستانش گفت: «چی شده حاجی؟ با ماشین اداره آمدی؟» پدرم گفت: «برای آخرین بار، اشکالی نداره.» در روزهای آخر، هر کسی را می دید، حلالیت می طلبید. صبح پنجشنبه، یعنی همان روزی که شهید شد، در آستان در قرار گرفت و گفت: «منیر، اعظم، مریم، بیدار شوید! من رفتم.» و چندین بار این جمله را تکرار کرد. در میان خواب و بیداری چشم هایم را باز کردم و گفتم: «خداحافظ بابا!» ای کاش می دانستم این بار رفتنش فرق می کند. اما آخرین جمله اش را فراموش نمی کنم. «بیدار شوید! من رفتم. بیدار شوید!» * همرزم شهید: روی حساب تصمیم می‌گرفت و در تصمیم گیری‌هایش جنبه خوب و خالصانه را در نظر داشت. روزی در گردان نشسته بودیم که رادیو خبری را مبنی بر کوپنی شدن قند پخش کرد.  وقتی "حاج مصطفی" این خبر را شنید با صدای بلند گفت: از امروز من با چای، قند نمی‌خورم. نگاه‌ها به طرفش برگشت. او در حالی‌که لبخندی بر چهره داشت ادامه داد و گفت: اصلاً چه کسی گفته چای را باید با قند بخوریم، بدون قند هم می‌شود خورد. مطمئن باشید که نمی‌میریم.  او بر این حرف باقی ماند و دیگر ندیدیم که با چای از قند استفاده کند. جالب‌تر این‌که پس از مدتی خوردن چای را هم ترک کرد.  * همرزم شهید: معمولاً انسان‌های جسور و شجاع، چندان رئوف و مهربان نیستند، ولی آن شهید بزرگوار در عین شجاعت و برخورداری از قدرت بدنی فوق‌العاده، بسیار رئوف و مهربان بود.  * همرزم شهید: روزی همراه شهید "اردستانی" با یک دستگاه وانت عازم محلی بودیم، من رانندگی می‌کردم و "حاج مصطفی" بغل دستم نشسته بود.  براثر بی‌احتیاطی من، چرخ جلو سمت راست ماشین داخل جوی آب افتاد و ماشین از حرکت باز ایستاد و بلافاصله "حاج مصطفی" از ماشین پیاده شد و پاچه شلوارش را بالا زد و داخل جوی آب رفت.  تا آمدم به خودم بیایم و قبل از این‌که پیاده شوم یک طرف ماشین بلند شد. "حاج مصطفی" با قدرت بدنی فوق‌العاده ای که داشت با حرکتی دیدنی چرخ جلو را از داخل جوی بیرون آورد.  * پدرشهید: روزی "حاج مصطفی" برای دیدارمان به ورامین آمد و من همان موقع برای کندن چاهی دنبال مقنی می‌گشت. "حاج مصطفی" وقتی متوجه شد، گفت: پدرجان لازم نیست دنبال مقنی بگردی، خودم چاه را می کنم. گفتم: این کار سختیه، شما نمی‌تونید.  " مصطفی" در جواب گفت: شما اجازه بدید! به امتحانش می‌ارزه. پذیرفتم و "حاج مصطفی" مشغول کندن چاه شد. طوری‌که خودش برایم تعریف کرد، با هر ضربه کلنگ، ذکری می‌گفت. سرانجام پس از چهار روز کار تمام شد.  یکی از همسایه‌ها که فکر می‌کرد من، مقنی برای کندن چاه آورده، گفت: ببخشید حاج عباس! می‌شه به این مقنی بگی چاه ما را هم بکند؟ من خندیدم و گفتم: نه! نمی‌شود. همسایه گفت: چرا؟ خب دستمزدش را می‌دهم.  گفتم: آخه! ایشان دستمزد نمی‌گیرند. همسایه گفت: مگر می‌شود کسی کار کند و دستمزد نگیرد؟ گفتم: بله! چون او پسرم "مصطفی" است. همسایه وقتی متوجه می‌شود مقنی، تیمسار "اردستانی" است می‌خندد و از این‌که چنین درخواستی کرده، عذرخواهی می‌کند.  * سرتیپ خلبان نصرالله عرفانی: وقتی اولین حمله دشمن در مورخه ۱۳۵۹.۶.۳۱ به سرزمین اسلامی‌مان شروع شد، در واکنش به این تجاوز دشمن، شهید اردستانی از جمله خلبانان پیش‌رو بود که علی‌رغم این‌که در مرخصی به سر می‌برد. در کوتاه‌ترین زمان ممکن خود را به تبریز رساند و بلافاصله پرواز جنگی‌اش را آغاز کرد. سپس داوطلبانه عازم پایگاه چهارم شکاری (دزفول) که نزدیک‌ترین پایگاه به دشمن بود شد پس از چند روز ما نیز به وی پیوستیم.  همواره به ما می‌گفت: دوستان! هر کسی حسرت حضور در کربلا می‌خورد، بداند که این‌جا کربلاست بدانید که فرزند زهرا(س) آقا امام زمان(عج) نظاره گر اعمال ماست.  آغازین روز جنگ سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی خود در مورد آغازین روز جنگ می گوید: تابستان رو به سپری شدن بود و رفته رفته جای خود را به فصل سرد و خزان پاییز می سپرد، اما برای من و خانواده ام بهاری در حال شکفتن بود و آن حضور سبز اولین شکوفة درخت زندگی مان بود. چند روز آخر شهریور را برای این که در کنار همسرم باشم مرخصی گرفتم و به زادگاهم، ورامین رفتم.  غروب 31 شهریور بود که برادرم سراسیمه به طرفم دوید و بدون مقدمه گفت: «داداش، می دانی چی شده؟!» هزار فکر و خیال ذهنم را احاطه کرد. بلافاصله ادامه داد: «هواپیماهای عراقی به تهران حمله کرده اند. تهران هم شلوغ شده و در شهر شایع شده که فانتوم های نیروی هوایی تهران را بمباران کرده اند.» رادیو داشت اطلاعیة ارتش را می خواند و مردم را از حملة هوایی عراق به تهران مطلع می کرد. خیالم راحت شد که کودتایی در کار نبود، ولی به هر حال آتش جنگی شعله ور شده بود که عواقب آن کمتر از کودتا نبود. تا صبح لحظه شماری کردم. با این که در مرخصی بودم، ولی احساس من این بود که یک سربازم و باید در همه حال از کشورم دفاع کنم. به ترمینال غرب رفتم، ولی هیچ وسیله ای پیدا نکردم. بالاخره با یک بنز مسافرکش راهی تبریز شدم. خشم سراسر وجودم را گرفته بود و با مرور آموخته هایم در آموزش های خلبانی، بارها و بارها در خیالم خود را به خاک دشمن می کشاندم و بمب هایم را به تلافی حملة ناجوانمردانة او بر مراکز نظامی و اقتصادی اش فرو می ریختم. در بین راه پمپ بنزین ها شلوغ بود و مملو از ماشین هایی که پشت سر هم قطار شده بودند. هر کدام که به جایگاه می رسید با چنان ولعی بنزین را می بلعید که گویی سفری طولانی در پیش دارد. وحشتی که در چهرة هم وطنان بر اثر بمباران تهران نمایان بود به خوبی در همین صف های بنزین احساس می شد. به تبریز که رسیدم، بلافاصله به سمت پایگاه رفتم. دژبان آشنا بود. هیجان زده جلو آمد و گفت: «جناب، کجایی؟ تا حالا باید ده بار رفته باشی عراق را بمباران کرده باشی.» گفتم: «چشم. آمدم برای همین کار.» حضورم را در پایگاه به اطلاع پست فرماندهی رساندم و این که آماده ام تا در پست پروازی قرار بگیرم. معاون عملیات گفت: «امروز احتیاجی نیست. شما هم خسته اید. بماند برای فردا.» دوستانم با هیجان خاصی از عملیات هایشان صحبت می کردند و این که «پایگاه هوایی موصل» را بمباران کرده اند. هرطور بود، شب را به صبح، رساندم و بعد از نماز صبح راهی پست فرماندهی شدم تا اولین پرواز جنگی ام را انجام دهم. باید در یک دستة چهار فروندی به «کرکوک» حمله کرده و پایگاه هوایی این شهر را بمباران می کردیم. کرکوک از پدافند هوایی قوی ای برخوردار بود و عراق برای محافظت از منابع اقتصادی و نظامی اش انواع ضدهوایی را در اطراف شهر مستقر کرده بود. دوستانم چنان خداحافظی می کردند که گویی دیگر بازگشتی در کار نیست. به «فرشید اسکندری» که کمی با او صمیمی تر بودم نزدیک شدم و گفتم: «فرشید! چرا این طوری خداحافظی می کنی؟ بیا بریم!» قصد داشتیم بعد از رسیدن روی هدف، دو فروند از جنوب و دو فروند از شمال به پایگاه کرکوک حمله ببریم. همه چیز به خوبی پیش رفت. طبق نقشه، بمب هایمان را روی باند کرکوک زدیم. حملة بسیار جالبی بود و برای من که اولین عملیات جنگی ام بود جالب تر. نزدیک بود با هواپیمای لیدر (فرمانده) برخورد کنم که خدا کمک کرد و با یک مانور از همدیگر رد شدیم. در قسمت بالای پایگاه کرکوک تعداد زیادی هلیکوپتر پارک شده بود. تصمیم گرفتم با فشنگ های باقیمانده آنها را به رگبار ببندم. شیرجه زدم تا این تصمیم را عملی کنم، ولی اسلحة هواپیما عمل نکرد. به سمت پایگاه برگشتم. در بین راه همدیگر را در رادیو صدا می کردیم تا مطمئن شویم همگی سالم هستیم، اما هواپیمای اسکندری به مکالمات پاسخ نمی داد. به پایگاه رسیدیم. هرچقدر منتظر ماندیم از اسکندری خبری نشد و ما اصلاً از سرنوشتش اطلاع دقیقی نداشتیم. بعدازظهر بود که با یکی از دوستان به ما مأموریت داده شد تا منابع سوخت کرکوک را به آتش بکشیم. چندین بار به کرکوک رفته بودم و می دانستم که از چه پدافندی برخوردار است. حمله به کرکوک از دشوارترین حمله هایی بود که خطر سانحه در آن بیشتر بود. هدف در شمال شرق کرکوک قرار داشت که باید برای انهدام آن اوج می گرفتم. با جهشی برق آسا هدف را مورد اصابت قرار دادم و رد شدم. شمارة دو در رادیو فریاد می زد: «خوب زدی! خوب زدی!» شمارة دو کمبود سوخت پیدا کرده بود و سوخت لازم برای رسیدن به تبریز را نداشت. به او گفتم اوج بگیرد تا هم سوخت کمتری مصرف کند و اگر سوخت هواپیما هم تمام شود تا مدتی می تواند به مسیر ادامه دهد. بنزینش به حداقل ممکن رسیده بود و این خیلی خطرناک بود. سرانجام خدا کمک کرد و بدون هیچ سانحه ای به تبریز رسیدیم. برای مأموریتی جدید آماده شده بودم. هدف، پل های ارتباطی شهر «العماره» عراق بود. هواپیمای همراهم نتوانست از زمین بلند شود و به ناچار مأموریت را باید به تنهایی انجام می دادم. به بالای هدف رسیدم. اوج گرفتم و بمب ها را به هدف زدم. قصد داشتم این حالت از بمباران را به طور تجربی آزمایش کنم تا چنانچه خوب جواب داد، در مأموریت های بعدی نیز از این شگرد بهره بگیرم. حالت شیرجه گرفتم که در این حالت اگرچه بمب ها رها شدند و به هدف خوردند، ولی چیزی نمانده بود که خود و هواپیما هم به زمین بخورد. در حالی که احساس می کردم دارم به زمین فرو می روم، هواپیما را از حالت شیرجه خارج کردم و دوباره اوج گرفتم. فشار جاذبة زیادی را تحمل کردم. خدا یک بار دیگر عنایتش را نصیبم کرد، اما بر اثر فشار جاذبه تا زمانی که هواپیما را به زمین رساندم دچار تشنج شده بودم. تا حد ممکن هواپیما را پایین بردم و فاصله را با هدف کم کردم. هرچند بر اثر اصابت بمب هایم یک کامیون دشمن منهدم شد، ولی از این که هدف گیری ام از دقت مناسب برخوردار نبود، خودم را سرزنش می کردم. با ناامیدی راه بازگشت را پیش گرفته بودم و خودم را ملامت می کردم. ارتفاع هواپیما با سطح زمین بسیار ناچیز بود. برای گریز از دست رادارهای دشمن، پرواز کردن در این ارتفاع، مناسب ترین راه بود. بر اثر افکار مغشوشی که بر ذهنم سایه افکنده بود و از این مأموریت خود زیاد خرسند نبودم، حواسم به کلی پرت شده بود که یک مرتبه تکانی شدید من را به خودم آورد. کف هواپیما به شدت تمام به زمین اصابت کرد و مجدداً هواپیما به پرواز درآمد. این اتفاق را هرگز از یاد نمی برم. آن روز از سانحه ای حتمی نجات یافتم و گویا خدا با این امداد غیبی عملاً می خواست به من بفهماند که مرگ و زندگی تنها در دست اوست. با سرعت خیلی زیاد از اروند رد شدم. ناگهان در عمق ده کیلومتری خاک عراق، موشکی به هواپیمایم چنگ کشید. باک مرکزی هواپیما کنده شد و به سر بال هواپیما چسبید. فکر نمی کنم تا الان چنین حادثه ای اتفاق افتاده باشد. با دیدن این حالت، شروع کردم به خوانده آیة «و جعلنا» و از اهل بیت(ع) کمک خواستم. بمب ها را رها کردم. کنترل هواپیما از دستم خارج شده بود. در این فکر که بیرون بپرم یا نه، دست و پا می زدم که ناگهان حس کردم هواپیما در کنترل من است. پرنده ام چرخشی 180 درجه کرد و متوجه شدم با سرعت کم و در ارتفاع پایین به سمت پایگاه در حرکت هستم. برایم عجیب بود. خودم هم نفهمیدم چطور هواپیما سریع چرخید و برگشت. وقتی پیاده شدم، زیر هواپیما را نگاه کردم. دیدم سوراخی حدود نیم متر ایجاد شده و موتور سمت چپ هم به طور کلی منهدم شده است. این سالم برگشتن را جز با امداد غیبی تفسیر نکردم. آن حادثه تأثیر زیادی بر روحم گذاشت. ویژگی های اخلاقی و شخصیتی وظیفه شناسی، دلاوری، شجاعت و دیگر خصوصیات ویژه این شهید بزرگوار تا حدی است که فرمانده کل قوا در مورد او چنین فرمودند: «شهید اردستانی یکی از پاک ترین، مخلص ترین و مومن ترین افراد تمام قشرها بود. او عنصری فدایی و شهیدی زنده بود و عزیزانی از قبیل شهید اردستانی و دیگر دوستانی که به شهادت رسیدند، داغی است بر دل هرکسی که نسبت به نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران احساس خویشاوندی و نزدیکی می کند. برای من و ملت عزیز این یک داغ بزرگ بود. با بودن شهید اردستانی در عملیات، قلب من آرام بود.»  مقام معظم رهبری بعد از شندین خبر شهادت شهید اردستانی، دستمالی برداشتند، دقایقی گریستند و آنگاه فرمودند: " با بودن شهید اردستانی در عملیات، قلب من آرام بود. او عنصری فدایی و شهیدی زنده بود. هماینک رهسپار منزلش شوید و پیام تسلیت مرا به خانواده اش برسانید." در مراسم این شهید بزرگوار و دیگر شهیدان حادثه، مقام معظم رهبری فرمودند:  "شهید اردستانی یکی از پاک ترین، مخلص ترین و مومن ترین افراد تمام قشرها بود. او عنصری فدایی و شهیدی زنده بود و عزیزانی از قبیل شهید اردستانی و دیگر دوستانی که به شهادت رسیدند، داغی است بر دل هرکسی که نسبت به نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران احساس خویشاوندی و نزدیکی می کند. برای من و ملت عزیز این یک داغ بزرگ بود."  مصطفی اردستانی به روایت همسفر زندگی اش منیره السادات اردستانی در مورد همسرش می گوید: در سال 1356 وقتی از آمریکا به وطن باز گشتند، برای خواستگاری به همراه پدر و مادرشان به منزل ما آمدند. آقا مصطفی از اقوام نزدیک ما بود و یکی از دلایل مهمی که به ایشان جواب مثبت دادم ایمان و تقوایشان بود.  ده سال اول زندگی مان را در تبریز، دزفول و پایگاه امیدیه بودیم. امیدیه، یکی از پایگاه های اهواز در مناطق مرزی است که در سال 1360 آقا مصطفی در سن 30 سالگی فرمانده ی آنجا شدند. در این پایگاه به قدری شرایط زندگی سخت بود که به قول پسرمان، امیدیه، یعنی امیدی هست برای زندگی! در آن دوران من مجبور بودم در خانه تله موش بگذارم تا رفت و آمد موش ها را به حداقل برسانم. آنجا حتی یک نانوایی ساده برای تهیه نان هم نداشتیم و مواد غذایی با هواپیما برای پایگاه فرستاده می شد. بعد از مدتی شهید اردستانی در آنجا یک نانوایی ساختند تا حداقل نیاز ساکنان پایگاه را تأمین کند. در هشت سال جنگ تحمیلی، من و فرزندانم دوماه یک بار هم آقا مصطفی را نمی دیدیم. گاهی اوقات که از سر دلتنگی به ایشان گلگی می کردم، می گفتند: جنگ است و من مسئول هستم. و باید از دین و مملکتم دفاع کنم. بعد از شهادت شهید بابایی، شهید اردستانی که جانشین ایشان بودند، معاون عملیات شدند، در آن زمان خیلی از ستون های مملکت به شهادت رسیده بودند و شرایط خیلی سخت بود. یکی از همرزمان حاج مصطفی می گفتند: در عملیات های آخر به ایشان می گفتیم: حاجی شرایط بحرانی است لطفاً دیگر شما برای پرواز نروید، اجازه دهید عملیات ها را ما انجام می دهیم.اگر خدایی نکره به دست دشمنان بیافتید......شهید اردستانی سرشان را بالا گرفتند و گفتند: مگر در خواب ببینند، اگر همچین مسئله ای هم اتفاق بیافتد، همسر و فرزندانم را هم در جلوی چشمانم رنده رنده کنند من لب به سخن نمی گشایم. آقا مصطفی همیشه برای شهادت آماده بودند و هربار که می خواستند به مأموریت جدیدی اعزام شوند وصیت نامه ای می نوشتند، پس از بازگشت، وصیت نامه ای از نو می نگاشتند. همانطور که مقام معظم رهبری فرمودند: شهید اردستانی یکی از پاک ترین و مخلص ترین و مؤمن ترین افراد تمامی قشرها بودند. او عنصری خدایی و شهیدی زنده بود.   در یکی از عملیات هایی که در خاک عراق بود ناگهان یکی از بال های هواپیمایشان مورد اصابت قرار گرفته و ایشان تنها با یک بال از خاک عراق تا دزفول را پرواز کرده و هواپیما را بر روی زمین نشانده بودند. در باور هیچ کس نمی گنجید که کسی از این هواپیما سالم،به، بیرون آمده باشد.  آقا مصطفی مثل همیشه برای انجام عملیات به شهر تبریز حرکت کردند. من در آن دوران بیست و چهار، بیست و پنج سال بیشتر نداشتم با چهار تا بچه ی قد و نیم قد که در نبود پدر، تمام مسئولیت شان بر عهده ی من بود. در آن شب یک دفعه درد عجیبی قلبم را در هم تنید. به کمک یکی از همسایگان به بیمارستان رفتیم و پس از انجام اکو، دکتر مرا مخاطب قرار داد و گفت: هیچ مشکلی نیست! می توانید به منزل بروید.در آن دوران، ارتباطات به شکل امروزی نبود، برای همین چند روز بعد که ایشان از مأموریت آمدند این مسئله را برایشان تعریف کردم. در آن لحظه شهید اردستانی فقط لبخندی زد و برقی چشمانش را فرا گرفت ولی هیچ نگفت. بعدها در میان حرف هایش شنیدم، که در آن روز، هنگامی که در مسیر در حال حرکت بودند، بعد از گذشتن از تونل چنان تصادفی سنگین کرده بودند که علی رغم محکم بودن ماشین، تمام کاپوت جمع می شود ولی به یاری خدا ایشان و راننده سالم بیرون آمده بودند.  تا پاسی از شب چشم انتظار آقا مصطفی بودیم، آخر در لحظه ی خداحافظی گفته بود|:انشاءالله برای شام بر می گردم!. پیش خودم گفتم به احتمال زیاد باز هم عملیاتی جدید برایشان رخ داده است ولی دلم آشوب بود و نجوای دگری داشت. آن شب تا صبح نخوابیدم. با صدای در، بی پروا به حیات دویدم و در کمال تعجب پدرم در پشت در بود. با بغض پرسیدم: اتفاقی افتاده است؟ صبح به این زودی، از ورامین به اینجا آمدید؟ پدرم گفت: خیر، چیز مهمی نیست. حاج مصطفی تصادف کرده! گفتم: پدر ایشان که با ماشین نبودند! او امروز پرواز داشت! پدرم گفت: نمی دانم. الان بیمارستان هستند. گویی تمام عالم بر سرم خراب شده بود. حال دیگر، نجوای دلم را واضح تر می شنیدم، نکند آقا مصطفی ...نکند شهید   .... آری آقا مصطفی به همراه شهید ستاری، شهید شجاعی،شهید رزاقی و شهید یاسینی، به شوق دیدار یار، شربت شهادت را نوشیده بودند و نیروی هوایی ایران پنج تن از فرماندهان کلیدی خود را به یکباره از دست داد و نیروی هوایی یتیم، یتیم شد.  وصیت نامه وصیت نامه بنده خدا مصطفی اردستانی "اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیائک فان اولیائک لاخوف علیهم و لا هم یحزنون اللهم انی اسئلک تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک و اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک و اسئلک ان تکرمنی بهوان من شئت من خلقک و لا تنهی بکرامه احد من اولیائک اللهم اجعل لی مع الرسول سبیلا حسبی الله ماشاءالله" الهی از عمق جانم و با تمام وجودم شهادت می دهم به وحدانیت تو و رسالت رسول محمد(ص) و امامت علی (ع) و اولاد طاهرین او و از تو می خواهم که به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین، پنج تن آل عبا که تمام جهان به خاطر آنها برپاست مرا از دوستان علی و اولاد علی قرار دهی. به حق علی بن حسین زین العابدین به من لذت عبادت و به حق باقرالعلوم لذت علم و به حق امام صادق لذت صداقت و به حق امام کاظم لذت فروبردن غضب و به حق امام رضا لذت رضایت از الله و به حق محمد بن علی لذت جود و ایثار و سخاوت و به حق علی بن محمد لذت هدایت و به حق امام حسن عسکری لذت سرباز و رزمنده اسلام بودن و به حق امام مهدی لذت فرماندهی بر سپاه اسلام را عنایت کن. حال چند کلامی از خودم. من برای همسر و فرزندانم شوهر خوبی نبودم. چون خودم را مدیون انقلاب و اسلام می دانستم ولی همه را دوست داشتم. به خاطر خدا اگر نتوانستم وقتم را صرف آنها بکنم به دلیل نیاز اسلام و ملت مسلمان بود. امیدوارم که مرا ببخشید و برایم دعا کنند. شاید خداوند از گناهان من بگذرد. بعد از من گریه و زاری نکنند و اگر دل شان می سوزد به حال محمد و آل محمد بسوزد. و خواهش می کنم اصلا عکس مرا چاپ نکنید و برای من تبلغ نکنید و برای محمد و آل محمد و اسلا م تبلیغ کنید. اگر از من جنازه ای ماند در بهشت زهرا در بین بسیجی ها دفن کنید (البته این وصیت نامه پس از تدفین این شهید بزرگوار به دست آمد. لذا طبق خواسته خانواده ایشان محل دفنش در صحن حیاط امام زاده جعفر در شهرستان پیشوا از توابع ورامین که زادگاه وی نیز می باشد، بود.) و همه چیز مانند آنها باشد. من حاضر نیستم کسی بعد از من در رنج بیفتد. در هیچ مورد. هر چه بنیاد برای یک بسیجی ساده انجام می دهد بدهد و در بقیه امور طبق قوانین اسلام. والسلام، محتاج دعای همه    

برچسب‌ها